است، و آهنگ قلب محزونم ، غم انگیز تر از غروب .
برای آنچه بناست در این نامه به تو بنویسم بهیچگونه سوگندی احتیاج ندارم .
برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است هم مسیح مصلوب .
هنگام نوشتن این نامه احساس میکنم که سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ایست از
مستی امید واخورده.. و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از آرزوهای عاصی..
گوش کن ، (عزیز) ! دلم میخواست هنگام نوشتن این نامه ، بلافاصله بعد از نوشتن
نام تو ، کلمه ای دیگر اضافه کنم . کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن
خلاصه میشود : کلمه « من » ... دلم میخواست به خود حق میدادم تو را (عزیز من ) خطاب
کنم .. دریغا که نمیتوانم ... اما در این لحظه ای بخصوص توانستن مطرح نیست - برای
نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن هم امکان پذیر باشد...
بنابراین (عزیز) من ! کاش میدانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه ، شیون شبانه ی قلب من
است.. قلب من امروز غروب.. همین چند لحظه پیش - سکوت خود را شکست.. و با من با
دیده ی گریان گفت که .. چند ماهی است از قلب تو ، آبستن است ! تعجب نکن ، (عزیز)..
قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است . و قلب زن ، زن .. و بنابر این نامه مال
من نیست ! نامه ی یک قلب شکسته است.. یک قلب شکسته ی آبستن..
(عزیز) ! فکر میکنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه میتواند باشد ؟ جز آن ( هیچ )
همه چیز شکن مقدس که خوراکش ، شیرین ، سرشک است.. آن فرزند نامرئی شب زفاف
قلبها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام « عشق » است.
میدانی یعنی چه (عزیز) : امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت
شده ام شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم ، این احساس پنهانی
هرگز قلبم را تکان نمی داد.. اما چه کار کنم که همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر ،
شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام ، بیداد کرد.. مردها ، (عزیز) من ، در چهار
چوب عشق و محبت ، بوسعت غیر قابل تصوری ، نامردند . برای اثبات کمال نامردی
مردان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس میکنند
که مردند !..
تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده ، پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر و تو
سری خورده تر از یک زندگی اسیر ، گداتر از همه ی گدایان سامره پوزه بر خاک و دست
تمنا به پیش ، گدایی عشق میکنند... اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن ، راحت شد ،
یکباره به یادشان می افتد که خدا مرادشان آفریده !... و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت
نامردی جستجو میکنند ، در شکنجه دادن قلب و بزنجیر کشیدن یک زن اسیر ...
(عزیز) من ! ازینکه تو را نامرد خطاب میکنم ، ناراحت نباش چه مانعی دارد که برای
نخستین بار تو را با ( خود ) تو آشنا کنم،!
اگر بخاطر داشته باشی ، ... سال پیش بود که بر حسب سماجت تو ، با یکدیگر آشنا شدیم...
من بر حسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم با جوانی که لااقل ... سال از خودم بزرگتر است!
دوستی کنم . یه رابطه ی خوب... اما باختم !
من تا 20 سالگی جز تحت تاثیر رویای فردایزندگی ، هرگز بخاطر هیچ چیز ، بخاطر
هیچکس ، با هیچ بوسه ای ، در هیچ آغوشی ، از فرط شوق نلرزیده بودم ...
در حالی که مطمئنم تو را ، سالها پیش از دیدار من در خیلی از شبهای خوش گذرانی ،
کسانی که حتی عاشق تو نبودند... با تمام روح ولگردت ، با همه ی سلولهای بدنت ،
لرزانده بودند .
و بدینوصف از همان نخستین روزهای آشنایی هر بوسه و احساسی که بین ما رد و بدل
میشد زلزله ای در ارکان وجود من بوجود می آورد ... در حالیکه برای تو .. داستان مبتذلی
بود که برای تجدید خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه ، تکرار میشد !
(عزیز) ! سوگند به هرچه قلب گرم است و هرچه سینه ی سرد...
به همه ی اقیانوس های ثابت ، نسیم های ثامت ، به سرشک قلوب منتظر ، به هوسهای
ولگرد..، با احترام یک زن به یک مرد تمنا شکن عجز ناپذیر ، به نفرت یک زن نسبت به
عجز یک مرد .. بهرچه زیبایی در بسیط طبیعت هست ، بهر چه طبیعت زیباست..
به نامردی همه ی قلبهای شکیبا ، و جلال و مردانگی هر چه قلب ناشکیباست ..
بهرچه ایمان داری سوگند ، در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری ، آنقدر امشب
احساس کینه ، نسبت به تو میکنم که اگر قدرت میداشتم قلب ساده ی بدبختم را که این چنین
احمقانه تو را از من میخواهد در تک سینه زنده بگور میکردم... هرکسی برای نقاط ضعف
خود ، از می مدد میخواهد.. عشق تو نسبت به من - همان طور که ثابت شد -
هوسی بیش نبود . من هم امشب برای تقویت کینه ام ، بوسعت نفرتی که نسبت به هرچه
مرد است و مردانگی دارم ، مشروب خورده ام ! چکار می توانستم بکنم ؟!
آخر اگر مست نمی کردم چگونه میتوانستم به تو بگویم.............................
من بدبخت ، شاااااااااااااااااااید گیرم فردا با مردی دیگر ازدواج کردم ، کافیست که یکبار
نام تو را اشتباها ببرم.. تمام شد و رفت.
(عزیز) ! اشکهای سرگردان بیچاره ام کردند .. دیگر قدرت نوشتن ندارم ..
نامه ام را که انعکاس واپسین طپش قلب یک احساس ناکام است ، تمام میکنم .
برای تو هرگز روز بد نمی خواهم ، برای اینکه بالاخره زمانی دوستت میداشتم...